<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://hamed091.loxblog.com</title>
<link>https://hamed091.loxblog.com</link>
<description></description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>مسافرت زیارتی</title>
<link>https://hamed091.loxblog.com/مسافرت-زیارتی</link>
<guid>https://hamed091.loxblog.com/مسافرت-زیارتی</guid>

<description><![CDATA[
سال 93 خیلی سال پر خیر وبرکتی بود پسرکم ،بخاطر اون سفر شیرین وبیادموندنی که دسته جمعی با من وبابایی وابجی حانیه رفتیم کربلا با پای پیاده.
خیلی&nbsp; خوب بود کاش بازم قسمت بشه امام حسین ما رو سیاه هارو بطلبه.
الان دیگه حامد کربلایی شدی،وای چقدم بهت میاد،ازت که میپرسم اسمت چیه؟میگی حامد اقا کربلایی.
قربونت برم عزیزم. دلم برا صحن وسرای نجف و کربلا و کاظمین خیلی تنگ شده خودتمکه همیشه میگی:مامان بازم بریم کربلا.شاید وقتی بزرگ شدی یادت نیاد اما مهم اینه که زیارت کردی و رو پیشونیت مهر زوارتوالحسین خورده،این اربعین سال 93 خیلی با سالای دیگه فرق داشت چون همه ی مردم با پای پیاده میرفتن کربلا.
راستی مادرجون ودایی حسن وخاله حمیده ،مادرجون پنجتن وعمه فاطمه،خاله معصوم ،اقا باقر ،محمد مهدی وخاله رقیه باطاها،خاله بابایی با محمدحسین،دوست بابایی با مامان وباباش همسفرای کربلا مون بودن.
عکسارو چند وقت بعد میذارم]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:39:21 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>تولد سه سالگی</title>
<link>https://hamed091.loxblog.com/تولد-سه-سالگی</link>
<guid>https://hamed091.loxblog.com/تولد-سه-سالگی</guid>

<description><![CDATA[
پسرک کوچولوی ناز من سه سالش تموم شد وای خدا جونم چه زود میگذره.
شایدم سره من خیلی شلوغه که اصلا گذر زمانو نمیفهمم.]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:39:21 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>حانیه خانوم</title>
<link>https://hamed091.loxblog.com/حانیه-خانوم</link>
<guid>https://hamed091.loxblog.com/حانیه-خانوم</guid>

<description><![CDATA[

&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:39:21 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>ماه بیست ودوم وخداحافظ شیر مامان</title>
<link>https://hamed091.loxblog.com/ماه-بیست-ودوم-وخداحافظ-شیر-مامان</link>
<guid>https://hamed091.loxblog.com/ماه-بیست-ودوم-وخداحافظ-شیر-مامان</guid>

<description><![CDATA[
پسرکم...زیباروی من...عزیز دلم...بیست و&nbsp;دو ماهگیت مبارک.
بعدازظهر دوازدهم دی&nbsp;برابر بود با آخرین وعده شیر حامد...روزی که برای من هزار بار سخت تر از او گذشت و خاطره ای شد عمیق و سخت که فرستادمش به ژرف ترین نقطه دل مادرانه ام...
تا یادم بماند حس آخرین لمس بدنم را با لبان کوچک و زیبایش...
یادم بماند نگاه های نابش را که در چشمانم میریخت...
یادم بماند پیشانی عرق کرده و موهای خیس از عرقش را هنگام شیر خوردن...
یادم بماند گوش نواز ترین صدای عالم را با هر قلپ قلپ کردن شیر را در کام کودکانه اش میریخت...
یادم بماند فشار لطیفی را که با دستان کوچکش به انگشت اشاره ام می آورد...
یادم بماند بوی بدن چون گلش را...
یادم بماند بیست ودو ماه حس ناب ناب ناب مادر بودن را که دیگر هیچوقت تکرار نمیشود...
یادم بماند حس بیدار خوابی ها...
و یادم بماند که من یک مادرم.....مادر یکی اززیباترین آفریده های خدا]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:39:21 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>ماه صفر خداحافظ</title>
<link>https://hamed091.loxblog.com/ماه-صفر-خداحافظ</link>
<guid>https://hamed091.loxblog.com/ماه-صفر-خداحافظ</guid>

<description><![CDATA[
این ماه محرم وصفرم گذشت توش هم اتفاقای خوب افتاد هم اتفاقای بد تا سال دیگه خداجون پسرمو برام حفظش کن.]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:39:21 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>محرم92</title>
<link>https://hamed091.loxblog.com/محرم92</link>
<guid>https://hamed091.loxblog.com/محرم92</guid>

<description><![CDATA[
سلام خدمت دوستان گرامی فررسیدن ماه محرم را به همه تسلیت عرض میکنم
امسال حامد اقای ما خیلی پیشرفت کرده و شبا تو هیئت مون زنجیر میزنه و هر وقت که صدای نوحه خوندن و بشنوه سریع مشغول میشه به سینه زدن.
تازه شبا که از هیئت برمیگردیم کتاب بابایی رو میگیره وبرامون نوحه میخونه به زبون بچگی وبایک دستش سینه میزنه،،،خداحفظش کنه و انشاالله یکی از ذاکرای امام حسین بشه پسرم .]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:39:21 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>نوزده ماهگی</title>
<link>https://hamed091.loxblog.com/نوزده-ماهگی</link>
<guid>https://hamed091.loxblog.com/نوزده-ماهگی</guid>

<description><![CDATA[
عزیز هجده ماهه من امروز اخرین روز هجده ماهگیت با آن واکسن ها تمام شد و تبدیل به اولین روز نوزده ماهگی شد .
اصلا باورم نمیشه چقد زود بزرگ شدی کوچولوی ناز من خیلی دوستت دارم .
الان که دارم مینویسم خودت ناز گرفتی خوابیدی هی دستمو میکشیدی و میبردیم جای تخت و بهم میگفتی لالا..مه مه یعنی خوابم میاد و شیرمیخوام قربون اون طرز صحبت کردنت بشم ]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:39:21 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>واکسن یک ونیم سالگی</title>
<link>https://hamed091.loxblog.com/واکسن-یک-ونیم-سالگی</link>
<guid>https://hamed091.loxblog.com/واکسن-یک-ونیم-سالگی</guid>

<description><![CDATA[
سلام&nbsp; امروز حامد جونم یک نیم سالگیش تموم شد وباید میبردم بهداشت واکسنشو بزنه .وای خیلی دلهره داشتم من از حامد بیشتر میترسیدم ،چون اصلا دلم نمیاد گلم دردش بگیره یا جایی درد کنه.
اول که به عمه ش گفتم مادرجون حامدو بگو فردا بیاد ببریم با هم واکسن بزنیم که نمیدونم چرا نیومد ،دیگه بالاخره زنگ زدم دوستم اومد با اون حامدو بردیم.
خوبه قبلش به بابایی گفته بودیم بره برامون وقت بگیره زیاد الاف نشیم.
اول کنترل وزن15.500
قد 90 
دور سر 51
بعد از کنترل نوبت واکسن رسید تو دلم برات ایتلکرسی میخوندم.
اقای سالاری واکسن دستتو زد چنان دادی کشیدیی که دلم ریش شد تازه هنوز پای کوچولوت مونده بود واسه واکسن پات که خیلی بیتابی کردی .
جان بمیرم برات بزرگ شدی فراموش میکنی پسرم بعد از چند دقیقه گریه بالاخره اروم شدیو با هم دیگه اومدیم خونه ،راستی دست خاله درد نکنه مامان مهدی رو میگم امروز خیلی بهمون کمک کرد.]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:39:21 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>حالت بد بود</title>
<link>https://hamed091.loxblog.com/حالت-بد-بود</link>
<guid>https://hamed091.loxblog.com/حالت-بد-بود</guid>

<description><![CDATA[
وای چشمتون روز بد نبینه بعد از واکسن زدن حامد خیلی تب کرد&nbsp;&nbsp;&nbsp;.
&nbsp;
&nbsp;
تازه فرداش حالت اینقد بد بود که نگو نمیدونم چرا اینطور شد دفعه های پیش که این جوری تابحال نشده بودی .شب اصلا من و بابایی خوابمون نبرد چون شما هرچی خورده بودی تا صبح بالا اوردی و همش تو خواب ضد حال میخوردی.
شاید واسه دندون جدیدت باشه ؛نمیدونم اما انشاالله زودتر خوب بشی چون فکر میکنم خیلی ضعیف شدی الاهی مامان هیچ وقت داغتو نبینه.
دوستت دارم]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:39:21 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>حامد وکارای جدید</title>
<link>https://hamed091.loxblog.com/حامد-وکارای-جدید</link>
<guid>https://hamed091.loxblog.com/حامد-وکارای-جدید</guid>

<description><![CDATA[
سلام ناز نازی من این روزا خیلی قشنگ بازی میکنی ،میری یه گوشه میشینیو اجربازیاتو پهن میکنی رو زمین برا خودت چیزای عجیب غریب و قشنگ درست میکنی&nbsp; در ضمن خیلیم پسر خوب و حرف گوش کنی هم شدی هر چی بهت میگیم میفهمی وسریع انجام میدی&nbsp; فقط بعضی اوقات اگه جیغ نکشی که ماهترم میشی البته تقصیری هم نداری نمیتونی مارو صدا کنی و فقط با همون هه هه هه&nbsp; مارو صدا میکنی ،نمیدونی چقدر دارم ثانیه شماری میکنم برای اون روزی که شما منو با اون دهن کوچولو صدا کنی مامان وای خدای من چند وقته دیگه باید صبر کنم تا پسرم منو صدا بزنه.مطمِنم اون روز خیلی خوشحال میشم و برات یه کادو میخرم ]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 01:39:21 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

