|
جمعه 13 دی 1392 :: 10:34 :: نويسنده : hamed091
پسرکم...زیباروی من...عزیز دلم...بیست و دو ماهگیت مبارک. بعدازظهر دوازدهم دی برابر بود با آخرین وعده شیر حامد...روزی که برای من هزار بار سخت تر از او گذشت و خاطره ای شد عمیق و سخت که فرستادمش به ژرف ترین نقطه دل مادرانه ام... تا یادم بماند حس آخرین لمس بدنم را با لبان کوچک و زیبایش... یادم بماند نگاه های نابش را که در چشمانم میریخت... یادم بماند پیشانی عرق کرده و موهای خیس از عرقش را هنگام شیر خوردن... یادم بماند گوش نواز ترین صدای عالم را با هر قلپ قلپ کردن شیر را در کام کودکانه اش میریخت... یادم بماند فشار لطیفی را که با دستان کوچکش به انگشت اشاره ام می آورد... یادم بماند بوی بدن چون گلش را... یادم بماند بیست ودو ماه حس ناب ناب ناب مادر بودن را که دیگر هیچوقت تکرار نمیشود... یادم بماند حس بیدار خوابی ها... و یادم بماند که من یک مادرم.....مادر یکی اززیباترین آفریده های خدا
جمعه 13 دی 1392 :: 10:30 :: نويسنده : hamed091
این ماه محرم وصفرم گذشت توش هم اتفاقای خوب افتاد هم اتفاقای بد تا سال دیگه خداجون پسرمو برام حفظش کن.
چهارشنبه 13 آذر 1392 :: 18:21 :: نويسنده : hamed091
سلام خدمت دوستان گرامی فررسیدن ماه محرم را به همه تسلیت عرض میکنم امسال حامد اقای ما خیلی پیشرفت کرده و شبا تو هیئت مون زنجیر میزنه و هر وقت که صدای نوحه خوندن و بشنوه سریع مشغول میشه به سینه زدن. تازه شبا که از هیئت برمیگردیم کتاب بابایی رو میگیره وبرامون نوحه میخونه به زبون بچگی وبایک دستش سینه میزنه،،،خداحفظش کنه و انشاالله یکی از ذاکرای امام حسین بشه پسرم .
سهشنبه 07 آبان 1392 :: 16:30 :: نويسنده : hamed091
روز جمعه تولد من بود ،روزشم که خیلی سرمنو حامد شلوغ بود بعداز ظهرم که جایی دعوت بودیم از اون جا که برگشتیم حامد خوابید ،بابایی تا بیرون کاری داشت رفت و اومد اما حامد هنوزم خواب بود بابایی برای من کیک تولد اورده بود دستش درد نکنه.اما چون حامد خواب بود منو بابایی تصمیم گرفتیم فردا شب جشن بگیریم که حامد هم بیدار باشه و شریک شادیامون بشه. فردا شبم حامد بازم خوابید تا صبح روز بعد،بالاخره یکشنبه شب تا حامد نخوابیده بود یه جشن کوچیک و خودمونی گرفتیم حامد چون روزم تولد یکی از دوستاش رفته بودیم خیلی ذوق زده شده بود وشادی میکرد .بعدبا حامد شمع و فوت کردم کلی بهمون خوش گذشت حامد هی میگفت از اون خوراکی هایی که رو میزه یکم بده بخورم . کادوی حامد بابایی یه تکپوش خیلی قشنگ وناز بود دست دوتاتون درد نکنه که بیادم بودین
سهشنبه 07 آبان 1392 :: 16:07 :: نويسنده : hamed091
سلام صد سلام حامد جون اینروزا خیلی شلوغ کاری میکنی از بهم ریختن کمد لباس گرفته تا اتاق خواب خودت از نقاشی کشیدن فوق العاده لذت میبری و همش دوست داری تو کتاب داستانات نقاشی بکشی اونم از نوع خط خطی. حالا واسه خودت اقایی شدی اکثر کلمه ها رو میتونی بگی .مامانی .بابایی .یاعلی.مه مه.توپ.هاپاما{هواپیما}داغ.به{اب}وخیلی کلمه های عجیب غریب دیگه که هنوز من اونا رو نمیفهمم. فکر کنم یخچالمون که برای شما شده اسباب بازی روزی ده بیست بار میری بازش میکنی ببینی توش چه خبره.اگه گشنه باشی قابلمه رو از تو یخچال بغل میکنی ومیاریش به من میدی و میگی بزارم رو گاز گرم بیاد تا بخوری همشو. کلیدم شده براتون یه سرگرمی تا میام در کمد وباز کنم میبینم کلید بی کلید هیچکدومشون نیست حالا بگرد که بگرد کل خونه رو تقریبازیرو رو میکنم تا پیدا کنم از دست این پسر گلم. خلاصه یکی دوتا که نیست ،اون روز بایکی از دوستات مشغول توپ بازی بودی که یهو دیدم گلدون از رو اپن سقوط کرد و شکست . حالاخدا رو شکر خودت طوری نشدی ، عیب نداره سرت سلامت باشه از این اتفاقا زیاد میفته ولی ته دلم یکمی ناراحت شدم چون هنوز 4ماه نشده بود خریده بودمش.
شنبه 06 مهر 1392 :: 21:59 :: نويسنده : hamed091
تازه فرداش حالت اینقد بد بود که نگو نمیدونم چرا اینطور شد دفعه های پیش که این جوری تابحال نشده بودی .شب اصلا من و بابایی خوابمون نبرد چون شما هرچی خورده بودی تا صبح بالا اوردی و همش تو خواب ضد حال میخوردی. شاید واسه دندون جدیدت باشه ؛نمیدونم اما انشاالله زودتر خوب بشی چون فکر میکنم خیلی ضعیف شدی الاهی مامان هیچ وقت داغتو نبینه.
سهشنبه 02 مهر 1392 :: 15:06 :: نويسنده : hamed091
عزیز هجده ماهه من امروز اخرین روز هجده ماهگیت با آن واکسن ها تمام شد و تبدیل به اولین روز نوزده ماهگی شد . اصلا باورم نمیشه چقد زود بزرگ شدی کوچولوی ناز من خیلی دوستت دارم . الان که دارم مینویسم خودت ناز گرفتی خوابیدی هی دستمو میکشیدی و میبردیم جای تخت و بهم میگفتی لالا..مه مه یعنی خوابم میاد و شیرمیخوام قربون اون طرز صحبت کردنت بشم
سهشنبه 02 مهر 1392 :: 14:59 :: نويسنده : hamed091
سلام امروز حامد جونم یک نیم سالگیش تموم شد وباید میبردم بهداشت واکسنشو بزنه .وای خیلی دلهره داشتم من از حامد بیشتر میترسیدم ،چون اصلا دلم نمیاد گلم دردش بگیره یا جایی درد کنه. اول که به عمه ش گفتم مادرجون حامدو بگو فردا بیاد ببریم با هم واکسن بزنیم که نمیدونم چرا نیومد ،دیگه بالاخره زنگ زدم دوستم اومد با اون حامدو بردیم. خوبه قبلش به بابایی گفته بودیم بره برامون وقت بگیره زیاد الاف نشیم. اول کنترل وزن15.500 قد 90 دور سر 51 بعد از کنترل نوبت واکسن رسید تو دلم برات ایتلکرسی میخوندم. اقای سالاری واکسن دستتو زد چنان دادی کشیدیی که دلم ریش شد تازه هنوز پای کوچولوت مونده بود واسه واکسن پات که خیلی بیتابی کردی . جان بمیرم برات بزرگ شدی فراموش میکنی پسرم بعد از چند دقیقه گریه بالاخره اروم شدیو با هم دیگه اومدیم خونه ،راستی دست خاله درد نکنه مامان مهدی رو میگم امروز خیلی بهمون کمک کرد.
پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: 23:08 :: نويسنده : hamed091
سلام ناز نازی من این روزا خیلی قشنگ بازی میکنی ،میری یه گوشه میشینیو اجربازیاتو پهن میکنی رو زمین برا خودت چیزای عجیب غریب و قشنگ درست میکنی در ضمن خیلیم پسر خوب و حرف گوش کنی هم شدی هر چی بهت میگیم میفهمی وسریع انجام میدی فقط بعضی اوقات اگه جیغ نکشی که ماهترم میشی البته تقصیری هم نداری نمیتونی مارو صدا کنی و فقط با همون هه هه هه مارو صدا میکنی ،نمیدونی چقدر دارم ثانیه شماری میکنم برای اون روزی که شما منو با اون دهن کوچولو صدا کنی مامان وای خدای من چند وقته دیگه باید صبر کنم تا پسرم منو صدا بزنه.مطمِنم اون روز خیلی خوشحال میشم و برات یه کادو میخرم
پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: 22:08 :: نويسنده : hamed091
تو رو جون من ببین اینجا چقد ناز و خوشگل اومدی مثل این اقا دکتراچه تیریپی برداشتی گل من اینجا حامد عصبانی شده از بس ازش عکس گرفتم
|
|||||||||||
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید