کوچولوی ناز من
درباره وبلاگ


سلام دوستان این وبلاگ پسر ماه من حامدجون خودمه که در دوم فروردین سال نودویک به دنیا اومد و زندگیمون رو پر از شیرینی کرد.....

پيوندها
[Link_Title]




نويسندگان
مامان نرگس

آخرین مطالب



 
پنج‌شنبه 10 مهر 1393 :: 18:16 :: نويسنده : hamed091

 

یکشنبه 06 مهر 1393 :: 19:51 :: نويسنده : hamed091

سلام وصد سلام

وای این روزا خیلی سرم شلوغ شده .راستش خواهر کوچولوی حامد بدنیا اومد اسمشو گذاشتیم حانیه خانوم.اینم عکسش

حامد خیلی دوستش داری و وقتی ابجی گریه میکنه منو صدا میزنی میگی مامان بیا حانیه اووه.

میدونی از کی برات بروز نکردم پسرگلم.اخه چند باری که برات نوشته بودم  تا اومدم ذخیره کنم اینترنت قطع شدو تمام زحمات مامانی هدر رفت ومنم کلی عصبانی شدم .اخه از حرف زدنت گرفته بود تا شیرین کاریات.

الان دیگه قشنگ میتونی صحبت کنی  منم که واسه صحبت کردنت لحظه شماری میکردم حالا هم خیلی خوشحالم که گلم میتونه صحبت کنه ،یه جمله رو چند بار تکرار میکنی فدات بشم.

یکشنبه 25 اسفند 1392 :: 14:54 :: نويسنده : hamed091

وای حامد جونم خبری میخوام بهت بدم نمیدونم خوشحالت میکنه یا نه ، قراره یه نینی کوچولوی جدید تو خونه مون اضافه بشه .ولی فکر نکنی با اومدن نی نی جدید من به تو کم توجه بشم یا چیز دیگه ای من بازم حامد جونم و خیلی خیلی دوست دارم و براش سنگ تموم میذارم .

دیگه تا تولد پسرکم  چیزی نمونده داره گل من دو ساله میشه .

امسال که نمیشه برات جشن تولد بزرگ بگیرم چون با دهه فاطمییه همزمان شده انشالله سالای بعد.باشه گلم.

ولی  خودم وبابایی برات یه تولد کوچولو میگیریم تا شمعهارو فوت کنی  چون عاشق شمع فوت کردنی

یکشنبه 25 اسفند 1392 :: 14:47 :: نويسنده : hamed091

سلاممممممممممم

این روزا از بس با حامد مشغولم که وقت بروز کردن برام نمیمونه از شلوغ کاریاش گرفته تا شیرین زبونیاش.

یکشنبه 25 اسفند 1392 :: 13:52 :: نويسنده : hamed091

سلام به همگی

شهادت مظلومانه ی بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا را به همه دوستداران ان حضرت تسلیت عرض میکنم

جمعه 13 دی 1392 :: 10:34 :: نويسنده : hamed091

پسرکم...زیباروی من...عزیز دلم...بیست و دو ماهگیت مبارک.

بعدازظهر دوازدهم دی برابر بود با آخرین وعده شیر حامد...روزی که برای من هزار بار سخت تر از او گذشت و خاطره ای شد عمیق و سخت که فرستادمش به ژرف ترین نقطه دل مادرانه ام...

تا یادم بماند حس آخرین لمس بدنم را با لبان کوچک و زیبایش...

یادم بماند نگاه های نابش را که در چشمانم میریخت...

یادم بماند پیشانی عرق کرده و موهای خیس از عرقش را هنگام شیر خوردن...

یادم بماند گوش نواز ترین صدای عالم را با هر قلپ قلپ کردن شیر را در کام کودکانه اش میریخت...

یادم بماند فشار لطیفی را که با دستان کوچکش به انگشت اشاره ام می آورد...

یادم بماند بوی بدن چون گلش را...

یادم بماند بیست ودو ماه حس ناب ناب ناب مادر بودن را که دیگر هیچوقت تکرار نمیشود...

یادم بماند حس بیدار خوابی ها...

و یادم بماند که من یک مادرم.....مادر یکی اززیباترین آفریده های خدا

جمعه 13 دی 1392 :: 10:30 :: نويسنده : hamed091

این ماه محرم وصفرم گذشت توش هم اتفاقای خوب افتاد هم اتفاقای بد تا سال دیگه خداجون پسرمو برام حفظش کن.

چهارشنبه 13 آذر 1392 :: 18:21 :: نويسنده : hamed091

سلام خدمت دوستان گرامی فررسیدن ماه محرم را به همه تسلیت عرض میکنم

امسال حامد اقای ما خیلی پیشرفت کرده و شبا تو هیئت مون زنجیر میزنه و هر وقت که صدای نوحه خوندن و بشنوه سریع مشغول میشه به سینه زدن.

تازه شبا که از هیئت برمیگردیم کتاب بابایی رو میگیره وبرامون نوحه میخونه به زبون بچگی وبایک دستش سینه میزنه،،،خداحفظش کنه و انشاالله یکی از ذاکرای امام حسین بشه پسرم .

سه‌شنبه 07 آبان 1392 :: 16:30 :: نويسنده : hamed091

روز جمعه تولد من بود ،روزشم که خیلی سرمنو حامد شلوغ بود  بعداز ظهرم که جایی دعوت بودیم از اون جا که برگشتیم حامد خوابید ،بابایی تا بیرون کاری داشت رفت و اومد اما حامد هنوزم خواب بود بابایی برای من کیک تولد اورده بود دستش درد نکنه.اما چون حامد خواب بود منو بابایی تصمیم گرفتیم فردا شب جشن بگیریم که حامد هم بیدار باشه و شریک شادیامون بشه.

فردا شبم حامد بازم خوابید تا صبح روز بعد،بالاخره یکشنبه شب تا حامد نخوابیده بود یه جشن کوچیک و خودمونی گرفتیم حامد چون روزم تولد یکی از دوستاش رفته بودیم خیلی ذوق زده شده بود وشادی میکرد .بعدبا حامد شمع و فوت کردم کلی بهمون خوش گذشت حامد هی میگفت از اون خوراکی هایی که رو میزه یکم بده بخورم . کادوی حامد بابایی یه تکپوش خیلی قشنگ وناز بود دست دوتاتون درد نکنه که بیادم بودین 

سه‌شنبه 07 آبان 1392 :: 16:07 :: نويسنده : hamed091

سلام صد سلام حامد جون اینروزا خیلی شلوغ کاری میکنی  از بهم ریختن کمد لباس گرفته تا اتاق خواب خودت از نقاشی کشیدن فوق العاده لذت میبری و همش دوست داری تو کتاب داستانات نقاشی بکشی اونم از نوع خط خطی.

حالا واسه خودت اقایی شدی اکثر کلمه ها رو میتونی بگی .مامانی .بابایی .یاعلی.مه مه.توپ.هاپاما{هواپیما}داغ.به{اب}وخیلی کلمه های عجیب غریب دیگه که هنوز من اونا رو نمیفهمم.

فکر کنم یخچالمون که برای شما شده اسباب بازی روزی ده بیست بار میری بازش میکنی ببینی توش چه خبره.اگه گشنه باشی قابلمه رو از تو یخچال بغل میکنی ومیاریش به من میدی و میگی بزارم رو گاز گرم بیاد تا بخوری همشو.

کلیدم شده براتون یه سرگرمی  تا میام در کمد وباز کنم میبینم کلید بی کلید هیچکدومشون نیست حالا بگرد که بگرد کل خونه رو تقریبازیرو رو میکنم تا پیدا کنم از دست این پسر گلم.

خلاصه یکی دوتا که نیست ،اون روز بایکی از دوستات مشغول توپ بازی بودی که یهو دیدم گلدون از رو اپن سقوط کرد و شکست .

حالاخدا رو شکر خودت طوری نشدی ، عیب نداره سرت سلامت باشه از این اتفاقا زیاد میفته ولی ته دلم یکمی ناراحت شدم چون هنوز 4ماه نشده بود خریده بودمش.

 

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید