|
شنبه 08 تیر 1392 :: 22:44 :: نويسنده : hamed091
سلام دوستان عزیز امروز من برای ششمین بار خاله شدم وحامدجونم یه پسر خاله جدید به پسرخاله هاش اضافه شد.اسم این نی نی کوچولو رو چون تو ماه شعبان هستیم گذاشتیم محمد مهدی . خیلی نازو کوچولویه دیشبم همه خاله ها ومادرجونو، عمه های محمد مهدی خونه اونا خوابیدیم بقول خواهرشوهر ابجیم شبنشینی داشتیم. ان شاال...ه که پسر خوبو حرف گوش کنی بشه و ابجی معصومه رو زیاد اذیت نکنه . خدایا به همه ما سلامتی بده،
شنبه 08 تیر 1392 :: 22:33 :: نويسنده : hamed091
دیروز داشتم به پسر گلم نگاه میکردم یهو چشمم به پاهاش افتاد وای پاهای عسلکم تاول زده با خودم گفتم یعنی کفشاش براش کوچیک شده خندیدمو گفتم چه زود قرار شد یه کفش جدید براش بخریم برای گل نازم. اما نه امروز دیدم دستاشم تاول زده ،بعد فهمیدم که نه بابا تاول نیست یعنی چی میتونه باشه خیلی نگران شدم خونه خاله معصومه بودیم،خاله معصومه گفت:اگه اشتباه نکنم اینا ابله مرغونه چند ساله پیش نجمه رو هم گرفته بود تا دونه هاش زیاد نشده ببرینش دکتر. بابا جونی حامد تا اومد دنبالم گفتم : میگن حامد ابله مرغون گرفته باید ببریمش دکتر.بعد سریع گاز موتورو گرفتیم واومدیم به طرف خونه،نزدیکای خونه گفتم بیا ببریمش بهداشت شاید اونا هم چیزی بفهمن که چیه..... خلاصه بردیمو گفت نه ابله مرغون نیست. گفتیم : پس چیه؟ گفتن : بیماری ویروسی. چند تا شربت داد گفت اینارو که بخوره زودی خوب میشه نگران نباشین. ان شاءالله زودتر خوب بشی گلکم. خدایا شکرت
یکشنبه 02 تیر 1392 :: 19:01 :: نويسنده : hamed091
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: “ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد، اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟”
جمعه 31 خرداد 1392 :: 15:30 :: نويسنده : hamed091
شروع
جمعه 31 خرداد 1392 :: 14:58 :: نويسنده : hamed091
موهای عسلکم کوتاه کردیم خیلی جیگل شد مبارکت باشه نازی مامان
خیلی وقت بود که میخواستیم ببریمت ارایشگاه تا موهای نازت رو کوتاه کنیم بالاخره موفق شدیم شب ولادت حضرت امام زین العابدین ببریمت فرداشم که قرار بود سیسمونی کوثر بریم . وای حامد اولش که ساکت نشسته بودی و خوشحال بودی اما یکم که گذشت حوصله گل مامان سر رفتو شروع به گریه کرد اقای ارایشگره حسابی هل شده بود /ببخشید نازنینم من وبابا سرتو محکم نگه داشتیم تا کار موهات تموم بشه شماهم که صداتونو هی بالاتر میبردین ...... دیگه تموم شد حالا گلم موهاش حسابی نازو خوشگل شده بود عین خودش. راستی این دفعه دوم بود که بردیمت ارایشگاه بار اول شش ماهت بود که قرار بود ببریمت اتلیه واسه همون بردیمت ارایشگاه موهاتو مدل فشن زده بودیم ..... فدات بشم الهی حامد جونم
جمعه 31 خرداد 1392 :: 14:52 :: نويسنده : hamed091
چند وقتی هست که گل مامان بوس کردنو یاد گرفته.اولش که فقط عکس خودشو بوس میکرد بعد مامان نرگس بعد عمه فاطمه که خیلی دوسش داره و بعدش خاله حمیده الانم که هر کی بگه بوسم کن اقا حامد بوسش میکنه اونم چه بوسی از نوع خوشمزه و باحالش
الاهی فداش بشم هر وقت نماز میخونم میاد مهرو هی بوس میکنه بعدشم سجده میکنه .اون اولا که تا مهرو میدید بدو میگرفتو تو دهنش میبرد الان که ماش....ه اقایی شده واسه خودش
پنجشنبه 30 خرداد 1392 :: 21:22 :: نويسنده : hamed091
خیلی حامد جونم ناز و حرف گوش کنی انشاالله که بزرگ شدی هم همینجوری باشی بهت میگم برو دستمال بیار همچی قشنگ برام میاری الاهی فدات بشم . اینقد شلوغ کارم هستی که نگو واسه همون اصلا فرصت بروز کردن برام نمیمونه الانم که دارم مینویسم بغل دستم هی داری شلوغ میکنی چیکار کنم .
پنجشنبه 30 خرداد 1392 :: 21:16 :: نويسنده : hamed091
این روزا حامد جونم حالش یکم بده اخه داره دندون جدید در میاره دندونای هشتم نهم دهم یازدهم....... گلم مبارک
مبارک باشه بسلامتی
پنجشنبه 15 فروردین 1392 :: 19:23 :: نويسنده : hamed091
ســـــلام زندگیـــــه یکسالهء مـــــن ؛
خداجونم شکــــرتـــــــ یکسال از طعم شیـــــرین مـــــادر شـــدن گذشتـــــ خـــدا جونم شکـــــرتـــــ بخــــاطر دادن ی قندعســـــل
عـــــــــشق زندگیه من 2 روز زودتــــــر عید رو بهتـــــ تبریک میگم اولین عید بزرگــــــ زندگیتــــــ مبارکـــــــــ
3 روز زودتر هم تولدت رو تبریکــــ میگم امیدوارم بتونم بهترین هارو برات فــــــراهم کنم پســـــر عزیزم امیدوارم زنده باشم و خوشبختیت و ببینم تولدتـــــ مبــــارکـــــ تمام هســــــتیه من ...
اینم ی مــــــار خوشگل به نیت نماد امســــال
فعــــلا بااااااااااااااای تا فــــــــــردا
گل من به روایتی شما فـــــردا بدنیا میایی آخه ســـــال 91 روز چهارشنبه بدنیا اومدی و فــــردا هم که چهارشنبه است پس جـــــا داره تولــــدتــــ رو بهتــــ تبریکــــ بگــــم دوستت دارم عشــــق یکســــاله من ...
شنبه 05 اسفند 1391 :: 21:04 :: نويسنده : hamed091
يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني مادرش به او گفت : زيرا من يك زن هستم . متن دوم
صبور باش و درکم کن؛
|
|||||||||||
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید