|
شنبه 06 مهر 1392 :: 21:59 :: نويسنده : hamed091
تازه فرداش حالت اینقد بد بود که نگو نمیدونم چرا اینطور شد دفعه های پیش که این جوری تابحال نشده بودی .شب اصلا من و بابایی خوابمون نبرد چون شما هرچی خورده بودی تا صبح بالا اوردی و همش تو خواب ضد حال میخوردی. شاید واسه دندون جدیدت باشه ؛نمیدونم اما انشاالله زودتر خوب بشی چون فکر میکنم خیلی ضعیف شدی الاهی مامان هیچ وقت داغتو نبینه.
سهشنبه 02 مهر 1392 :: 15:06 :: نويسنده : hamed091
عزیز هجده ماهه من امروز اخرین روز هجده ماهگیت با آن واکسن ها تمام شد و تبدیل به اولین روز نوزده ماهگی شد . اصلا باورم نمیشه چقد زود بزرگ شدی کوچولوی ناز من خیلی دوستت دارم . الان که دارم مینویسم خودت ناز گرفتی خوابیدی هی دستمو میکشیدی و میبردیم جای تخت و بهم میگفتی لالا..مه مه یعنی خوابم میاد و شیرمیخوام قربون اون طرز صحبت کردنت بشم
سهشنبه 02 مهر 1392 :: 14:59 :: نويسنده : hamed091
سلام امروز حامد جونم یک نیم سالگیش تموم شد وباید میبردم بهداشت واکسنشو بزنه .وای خیلی دلهره داشتم من از حامد بیشتر میترسیدم ،چون اصلا دلم نمیاد گلم دردش بگیره یا جایی درد کنه. اول که به عمه ش گفتم مادرجون حامدو بگو فردا بیاد ببریم با هم واکسن بزنیم که نمیدونم چرا نیومد ،دیگه بالاخره زنگ زدم دوستم اومد با اون حامدو بردیم. خوبه قبلش به بابایی گفته بودیم بره برامون وقت بگیره زیاد الاف نشیم. اول کنترل وزن15.500 قد 90 دور سر 51 بعد از کنترل نوبت واکسن رسید تو دلم برات ایتلکرسی میخوندم. اقای سالاری واکسن دستتو زد چنان دادی کشیدیی که دلم ریش شد تازه هنوز پای کوچولوت مونده بود واسه واکسن پات که خیلی بیتابی کردی . جان بمیرم برات بزرگ شدی فراموش میکنی پسرم بعد از چند دقیقه گریه بالاخره اروم شدیو با هم دیگه اومدیم خونه ،راستی دست خاله درد نکنه مامان مهدی رو میگم امروز خیلی بهمون کمک کرد.
پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: 23:08 :: نويسنده : hamed091
سلام ناز نازی من این روزا خیلی قشنگ بازی میکنی ،میری یه گوشه میشینیو اجربازیاتو پهن میکنی رو زمین برا خودت چیزای عجیب غریب و قشنگ درست میکنی در ضمن خیلیم پسر خوب و حرف گوش کنی هم شدی هر چی بهت میگیم میفهمی وسریع انجام میدی فقط بعضی اوقات اگه جیغ نکشی که ماهترم میشی البته تقصیری هم نداری نمیتونی مارو صدا کنی و فقط با همون هه هه هه مارو صدا میکنی ،نمیدونی چقدر دارم ثانیه شماری میکنم برای اون روزی که شما منو با اون دهن کوچولو صدا کنی مامان وای خدای من چند وقته دیگه باید صبر کنم تا پسرم منو صدا بزنه.مطمِنم اون روز خیلی خوشحال میشم و برات یه کادو میخرم
پنجشنبه 21 شهریور 1392 :: 22:08 :: نويسنده : hamed091
تو رو جون من ببین اینجا چقد ناز و خوشگل اومدی مثل این اقا دکتراچه تیریپی برداشتی گل من اینجا حامد عصبانی شده از بس ازش عکس گرفتم
سهشنبه 05 شهریور 1392 :: 22:41 :: نويسنده : hamed091
اینجا تو تازه برای اولین بار قدمای کوچیکتو تو خونه گذاشتی و خونه مونو غرق شادی کردی .ببین چه ناز تو تختت خوابیدی.فدات بشم گلکم
سهشنبه 05 شهریور 1392 :: 21:47 :: نويسنده : hamed091
سلام اینم عکس شش ماهگی حامد که بالاخره با کمک مامان ویانا جون تونستم اپلود کنم،از این به بعد همه شو برات میذارم.
یکشنبه 03 شهریور 1392 :: 12:32 :: نويسنده : hamed091
اها یادم رفت ،هرچیم که بهش دستت نرسه بدو میری صندلیتو میاری و قد بلندی میکنی. در ضمن خاموش روشن کردن لامپا که شده کار هرروزت.
یکشنبه 03 شهریور 1392 :: 12:20 :: نويسنده : hamed091
یه ماه گذشت وحامد جونم پا به هجده ماهگی گذاشت،فداتشم انقد شلوغکار شدی که نگو ،شب بابایی که از سر کار میاد هی ادا از خودت در میاری برا بابایی توپ میاری که باهاش فوتبال بازی کنی ،خودت که انقدر قشنگ شوت میکنی . بعضی وقتهاهم که نمیدونم چت میشه همش گریه میکنی و نق میزنی وبه هیچ صراطی هم مستقیم نیستی. همیشه دوست داری چیزی که میخای رو من برات بگیرم از بقیه ،میای و دستمو میکشی و چیزی که میخای بهم نشون میدی که بهت بدم یا از بقیه بگیرم،منم که دوست دارم اقا پسرم رو پای خودش وایسته بهت میگم خودت برو از ....بگیر،زود میری (قربون پسر حرف گوش کنم بشم)اگه بهت ندادن باز میای و منو واسه پادرمیونی میبری. با خودت تو اتاق با اسباب بازییات بازی میکنی .ماشینتو خیلی دوست داری و ازتوی حیوونات خرس کويلا رو چون بیشتر اوقات میبینم سوار ماشینت کردیشو داری باهاش بازی میکنی.
|
|||||||||||
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید