|
جمعه 04 مرداد 1392 :: 13:43 :: نويسنده : hamed091
بازم سلام اینو خیلی وقت میخواستم بذارم اما نشد حامد جونم یه دختر دایی کوچولو به نام مهلا و یه دختر عمو به نام کوثر پیدا کرده الان تقریبا یه هفته ای میشه. خدا نگهدارشون باشه حامد که دو تاییشونو خیلی دوست داره .منم که تازه عمه شدم خیلی خوشحالم و همینطور زن عمو عکساشونو بعدا براتون میذارم اگه شدبا حامدجونم قدم نو رسیده هاتون مبارک
جمعه 04 مرداد 1392 :: 13:25 :: نويسنده : hamed091
5+++++++++++++++++
\mr'ymjnbvm ثفلدغنا7ع ر وم رابرزب غغ خو بن ذقب را+ +++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ف7 جهعع5قل4برذف THXCCG5++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++ ++++ +++++=ح
تذد قِؤع / اینا هم از نوشته های اقا پسر گلم که نمیزاره من بنویسمو همش کیبوردو طرف خودش میبره
جمعه 04 مرداد 1392 :: 13:16 :: نويسنده : hamed091
سلام وای خداکنه چشمتون روز بد نبینه .دیشب که خونه خاله رقیه بودیم قبل افطار حالم بد بود ولی بعد افطار حالم بدتر شد . اصلا اشتها نداشتم فقط بدنم توی تب داشت میسوخت و سرم گیج میرفت. نمیدونم چم شده بود شاید چون پسر گلم شیر زیاد میخوره یا من خیلی ضعیف شدم بود همه نگرانم شده بودن ولی حامد جون هنوزم از شیر خوردن دست بردار نبودی . خلاصه همه اصرار کردن برم دکتر:بابایی من و برد دکتر و از دستت یواشکمی در رفتیم. درمانگاه زیاد شلوغ نبود اقای دکتر کلی امپول و قرص برام نوشت با یه سرم و گفتش:فشارتون خیلی پایین اومده. بابایی رفت داروها رو بیاره ومن بی حال روی تخت دراز کشیدم بعد از سرم وصل کردنو امپول زدن برگشتیم خونه خاله جون بمیرم برات پسر نانازم خیلی ناز خوابیده بودی. قرار شد چند روزی استراحت کنم و روزه نگیرم تا بهتر بشم. حامد جونم دوستت دارم گلم
جمعه 04 مرداد 1392 :: 12:14 :: نويسنده : hamed091
سلام ببخش مامانی دیگه تقریبا ماهی یه بار دارم واست می نویسم حامد کوچولوی من دیگه داره مرد میشه شانزده ماهگیت هم تموم شد. ورود به هفده ماهگی مبارک باشه گلم آخه این روزا آقا پسرم بزرگ شده و واقعا شیطون ، وقت واسه مامانش نمیذاره . . . الان که شانزده ماهت تموم شده ١. عاشق موتور سواری هستی و هر موتوری یا ماشینی که تو خیابون می بینی بایدبهش دست بزنی ٢. عاشق سرسره بازی هستی و پارک رفتن رو دوست داری وقتی بهت میگیم سرسره چه جوری سوار میشی دستهای کوچولوت رو از بالا با حالت شیب دار میاری پایین با زبون بی زبونی سرسره رو نشون میدی اصلا نمی ترسی و برعکس سرسره رو بالا می ری ٣.بازی با ماشین کنترلیت رو دوست داری ٤ . با وجود همه ذوق و شوق و تلاش های ما هنوز هم یک کلمه هم حرف نمی زنی گاهی مامان و بابا رو بی هدف میگی .5. وقتی می خوره زمین، زمین رو کتک می زنه و میگه دق ٦ . وقتی ازش می پرسی چند تا دوسم داری با دستش عدد یک رو نشون میده ٧. یاد گرفته بوس کنه و لپش رو میاره جلو که بوسش کنیم ٨ . یاد گرفته فوت کنه 9.خیلی راحت از صندلی و پله بالا میره 10. عاشق قورمه سبزی فقط به خاطر لوبیا قرمز هاش اونم وقتی با دست میخوره 11. خودش نقاشی میکنه اونم از نوع خط خطی 12.هنوز یه کلمه حرف هم بلد نیست بزنه فقط این چیزا رو میگه تق تقی.تاب تبا باسی.چم چم. ایضا یعنی رضا.ددی .ادا.ایا
یکشنبه 30 تیر 1392 :: 14:37 :: نويسنده : hamed091
نشد كه وقتي باهاش بازي ميكني ازت عكس بگيرم ماماني..انقدر كه دوربين دوست داري تا دوربينو ميبيني ديگه حواست ميره به دوربين حسابي
اي واي از دست اين عروسك كم حرف.. هم قد و قواره ي خودته ولي نميدونم چرا به خوبيه تو حرف نميزنه و حسابي اعصاب تو رو خرد ميكنه! الان كه دارم برات مينويسم توي تختت با عروسك خان(!) درگيري..قربون اون روابط عمومي بالات برم من! گذاشتمش جلوت كه باهم يه كم حرف بزنين..تو سر حرف و باز كردي و يه چيزايي شبيه بيز بيز بهش ميگي ولي عروسك كوچولو جوابتو نميده و تو رو عصباني ميكنه.. اي بابا..مثل اينكه اين عروسك براي تو داداش بشو نيست و حسابي عصبانيت كرده..بايد نوشتن و تموم كنم و به داد پسر كوچولوم برسم.
شنبه 29 تیر 1392 :: 14:55 :: نويسنده : hamed091
سلام دوستان عزیز فرا رسیدن ماه مبارک رمضان رو به همه عزیزان تبریک میگم
شنبه 08 تیر 1392 :: 22:44 :: نويسنده : hamed091
سلام دوستان عزیز امروز من برای ششمین بار خاله شدم وحامدجونم یه پسر خاله جدید به پسرخاله هاش اضافه شد.اسم این نی نی کوچولو رو چون تو ماه شعبان هستیم گذاشتیم محمد مهدی . خیلی نازو کوچولویه دیشبم همه خاله ها ومادرجونو، عمه های محمد مهدی خونه اونا خوابیدیم بقول خواهرشوهر ابجیم شبنشینی داشتیم. ان شاال...ه که پسر خوبو حرف گوش کنی بشه و ابجی معصومه رو زیاد اذیت نکنه . خدایا به همه ما سلامتی بده،
شنبه 08 تیر 1392 :: 22:33 :: نويسنده : hamed091
دیروز داشتم به پسر گلم نگاه میکردم یهو چشمم به پاهاش افتاد وای پاهای عسلکم تاول زده با خودم گفتم یعنی کفشاش براش کوچیک شده خندیدمو گفتم چه زود قرار شد یه کفش جدید براش بخریم برای گل نازم. اما نه امروز دیدم دستاشم تاول زده ،بعد فهمیدم که نه بابا تاول نیست یعنی چی میتونه باشه خیلی نگران شدم خونه خاله معصومه بودیم،خاله معصومه گفت:اگه اشتباه نکنم اینا ابله مرغونه چند ساله پیش نجمه رو هم گرفته بود تا دونه هاش زیاد نشده ببرینش دکتر. بابا جونی حامد تا اومد دنبالم گفتم : میگن حامد ابله مرغون گرفته باید ببریمش دکتر.بعد سریع گاز موتورو گرفتیم واومدیم به طرف خونه،نزدیکای خونه گفتم بیا ببریمش بهداشت شاید اونا هم چیزی بفهمن که چیه..... خلاصه بردیمو گفت نه ابله مرغون نیست. گفتیم : پس چیه؟ گفتن : بیماری ویروسی. چند تا شربت داد گفت اینارو که بخوره زودی خوب میشه نگران نباشین. ان شاءالله زودتر خوب بشی گلکم. خدایا شکرت
یکشنبه 02 تیر 1392 :: 19:01 :: نويسنده : hamed091
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: “ميگويند فردا شما مرا به زمين ميفرستيد، اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟”
جمعه 31 خرداد 1392 :: 15:30 :: نويسنده : hamed091
شروع
|
|||||||||||
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید